رضا قليخان هدايت

1933

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مدح وزير سلطان مسعود بن محمود غزنوى الا يا خيمگى خيمه فروهل * كه پيش آهنگ بيرون شد ز منزل تبيره زن بزد طبل نخستين * شتربانان همىبندند محمل نماز شام نزديك است و امشب * مه و خورشيد را بينم مقابل و ليكن ماه دارد قصد بالا * فرو شد آفتاب از كوه بابل چنان دو كفّهء زرّين ترازو * كه اين كفّه شود زان كفّه مايل ندانستم من اى سيمين صنوبر * كه گردد روز چونين زود زايل من و تو غافليم و [ ماه و ] خورشيد * به رين گردون گردان نيست غافل نگارين منا برگرد و مگرى * كه كار عاشقان را نيست حاصل زمانه حامل هجر است و لا بد * نهد يك روز بار خويش حامل نگار من چو حال من چنان ديد * بباريد از مژه باران وابل بيامد اوفتان خيزان بر من * چو آن مرغى كه باشد نيم‌بسمل دو ساعد را حمايل كرد بر من * فروآويخت از من چون حمايل مرا گفت اى ستمكاره به جانم * به كام حاسدم كردى و عاذل چه دانم من كه باز آيى تو يا نه * در آنگاهى كه باز آيد قوافل ترا كامل همىديدم به هر كار * و ليكن نيستى در عشق كامل حكيمان زمانه راست گفتند * كه مجنون گردد اندر عشق عاقل نگار خويش را گفتم نگارا * نىام من در فنون عشق جاهل و ليكن اوستادان مجرّب * چنين گفتند در كتب اوايل كه عاشق قدر وصل آنگاه داند * كه عاجز گردد از هجران عاجل بدين زودى ندانستم كه ما را * سفر باشد به عاجل يا به آجل و ليكن اتفاق آسمانى * كند تدبيرهاى مرد باطل غريب از ماه بالاتر نباشد * كه روز و شب همىبرّد منازل چو برگشت از من آن معشوق ممشوق * نهادم صابرى را سنگ بر دل نگه كردم به گرد كاروان گاه * بجاى خيمه و جاى رواحل